با یک دنیا عشق آمدم

.........با یک دنیا عشق آمدم.........خود را از قید و بند گذشته ام رها کردم.......
.......خوب یا بد هر چه که بود گذشت.......روزهایی که دیگر لایق اندیشه ی من نیست ...
.....دیگر نمیخواهم به گذشته ناخنک زنم.....دید من عوض شد ......دنیا را با دید جدیدی میبینم
....هرگز نمیخواستم در نوشته هایم کسی به دنبال غم های من باشد که هر دلی ناخودآگاه غمی
داردچون از خدای خود جا مانده است ......دور افتاده در جزیره ای به نام زمین.....
.....من اگر اینگونه نوشتم وتمام حسم را با واژه ها به دنیای عشق با فریاد گفتم خواستم تا خود
را پیدا کنم که میگویند خود شناسی آغازیست برای خدا شناسی.........
.........میخواهم خدای خود را بشناسم خدایی که اورا به من داد.......
........غم های وجودش را میگیرم که غم های نهفته ی وجودم را از دلم خواند و گرفت آنچه را
که نابود کرده بود مرا ......آمد تا قصه زندگی اش را داستانی کنم خود شد داستان همیشگی زندگی ام و
من هم داستان همیشگی زندگی اش..............او اینگونه می گوید و می خواهد و من هم.........
.......روشن شدم روشن تر از مهتاب روی آب شب چهاردهم ماه عشق .........
......خودم رااز کینه ی به دیگرانم آزاد کردم و از این به بعد چنان عاشقانه می سرایم با او بودن
و اورا .......که به او غبطه خورند آنهایی که مرا میشناسند! .......
......من عاشقم و این بارو هم اینک فریاد میزنم عاشق آن زیبا رویی هستم که میدانم با اینکه
ندیده ام اورا چشمانش مرا آرام میکند .......دلش وسعت دل مرا دارد ........ودریایی چشمانش
چون فانوسی روشن به دلم نور میدهد ......هم نفسان عاشقم وقتی دلم اینگونه عاشقانه میگوید پس
باور کنید که میپرستم عشقی را که در چشمانش موج میزند و دلش را که جایگاه من است برای
همیشه!!!.................................................
.........بر صفحه ی اول کتاب عشق نوشتم اسمش را.......و برآیه آیه ی درونش قسم یاد کردیم که
اگر عهد بشکنیم خدای عشق جواب دهد سرکشی دلمان را .......و او پزیرفت و امضایش کرد و اینگونه
عشق جاودان شد بین دو نگاه.........نگاه من و نگاه او.........
........دوستش دارم و این دوست داشتن با تمام دوست داشتن های زندگی هم فرق میکند........
....فریاد میزنم نگاهش را ......فریاد میزنم هستی اش را.......که تا ابد تنهایی ام را پایانی شد
و عاشقی ام مرا آغازی که رسوایم کند شاید اما می پذیرم .....با تمام عشق......همنفسانم دیگر
مهتاب گذشته وجود ندارد........مهتاب آسمانی شد............
......گذشته ام گذشت..... خوب یا بد ........تلخ یا شیرین .........حال را با او می گزرانم و به
امید آینده می نشینم که بگذرد با او .........که آینده فردای امروز است که با او می گذرد........
......دیوانه وار دوستش دارم و می داند....چون همیشه می گوید که میدانم ............
.......چقدر می داند و چقدر نمیدانم که دیگر چه میداند!!!......و چه میخواهد از من ........
که هرچه بخواهد باید بداند.......که دل مهتاب تنها عاشق دانسته ها و خواسته های اوست........
......اگر می خواهید که بدانم با من همنفسید و در شادمانی ام بیشتر از من شادید و از شادی ام
بیشتر از غصه هایم می برید ..... مرا یاری کنید و تبریکی گویید بر من و عشقم که عاشقانه عاشقیم......
.......این تمنایی است که یک همنفس از همنفسانش دارد .......که ما هر دو یک نفریم.......یک
روحیم در دو بدن...........به ظاهرکمی دور اما به دل یک نفسیم.......نزدیکتر و آشنا تر از یک
نفس...............